خانه
مديريت
ايميل من
شناسنامه
پارسي يار

 RSS 
 Atom 
مجموع بازديدهاي وبلاگ: 2587
تعداد بازديد امروز: 25
تعداد بازديد ديروز: 19
  • درباره من


  • دختران
  • پيوندهاي روزانه


  • فهرست موضوعي يادداشت ها


  • انسان وشيطان[22]
  • لوگوي دوستان من















  • موسيقي وبلاگ


  • اشتراک در وبلاگ


  • نام:

    ايميل:

     
    دختران
    آن که عوض را باور کند ، در بخشش جوانمرد بود . [نهج البلاغه]
       1   2      >
  • + رفت تا او زنده بماند...
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:49 ص
  • سلام مدرسه
    آري در اين موج مکزيکي ما را دعوت نکردند ولي مي نويسيم به افتخار همه بچه هاي ايراني که امروز به عنوان روز اول مدرسه به جايگاه آغاز راه علم  قدم نهادند .
    امشب با چند تا از دوستان بدون هيچ مقدمه و برنامه اي ياد روزهاي مدرسه کرديم ، راهنمايي و دبيرستان و مرتب گفتيم يادش به خير ...
    باري يادش به خير آن روزهايي که چه قدر معلم هاي خود را اذيت کرديم و بعضي وقت ها هم با نوازش هاي آنها ( کتک منظورمه ) گل بودن آنها را حس کرديم .
    قرار شده که خاطره اي تعريف کنم ولي وقتي فکر مي کنم مي بينم همه اش خاطره است ، همه اش ياد است و اي کاش ... خوب ديدم که از روز اول مدرسه رفتنم بنويسم ...> بله روز اول مهر بود من مي خواستم برم کلاس اول ، مدرسه شهيد نوروزي در شهرستان بابلسر بود ، يادمه که هيچ کس همراهم نبود فقط با برادرانم رفتيم که آنها سريع رفتن سر صف خودشون و سراغ دوستان سال پيششون ، من ماندم و يه عالم بچه هايي که اکثرا گريه مي کردن و همه شان با بابا و ننه هاشون اومده بودن و من با تعجب بهشون نگاه مي کردم و خنده ام گرفته بود همينطوري رفتم سر يه صفي استادم که اتفاقا همون کلاسم بود و از اينکه منم مدرسه رفته بودم خيلي خوشحال بودم ... يادم نمي ره اسم معلممون يعني خانم معلممون خانم بخشاسش بود زني بود کمي فربه و زيبا و دوست داشتني يه چيز تو مايع هاي خانم فردوسي ( روانشناس معروف )هميشه به لب لبخندي داشت و از من گله داشت که چرا همش دست به سينه اي و شلوغي نمي کني و اينقدر ساکتي ، حتي يه بار به همين خاطر يه پس گردني مشت ازش خوردم ... خيلي دوست داشتم ببينمش و دستش را ببوسم ...
    روزهاي خوبي بود بي گناه بوديم و خوش خيال و مشغول بچه بودن خودمان کاش کودک درونمان هميشه بيدار باشد تا ...


    همکلاسي هاي شهيد ( شاگرد اولي ها ) 



    امروز که وارد دانشگاه شديم نمي دانم آيا آن چيزي که آن معلم ابتدايي مي خواست شده ايم يا نه ولي ميدانم کساني بودند که بي هيچ معلم و گچ و تخته سياهي و مدرسه اي وارد دانشگاه بزرگ خدا شدند و با افتخار و پيروزي کامل فارغ التحصيل شدند آري آنان همانند که اين روزها يادشان دوباره سر زبان ها مي افتد ، معلمشان خميني بود و قلمشان ژسه و کلاش و تخته سياهشان خاکريز ، آنان بودند که شاگرد اول شدند ...
    به ياد شاگرد اولي که خيلي دوستش دارم شهيد بهنام محمدي ( 13 ساله )


    « کافه چي »


    -------------------------------------------
    ...................................................


    پيوست : آوانمايي در موضوع دفاع مقدس با صداي محسن چاوشي کاري از دوست عزيزم «امين حسني سعدي »


  • + يک ساعت ويژه
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:49 ص
  • در زير پيراهن من خدا هست
    زيرا که هم او بود که، وقتي آدم را از بهشت مي راند،
    به او گفت:
    اين قهر نه از بهر کين است، که همه مهر است،
    زيرا که تو را وصي خواهم کرد بر عالم خاک، با قدرت بيکران خويش،
    تو اشرف مخلوقات مني و من در روي عالم خاک،
    افسوس که نمي دانست،
    نوادگان آن گوهر شرف، قدرتشان را،
    هديه ابليس خواهند کرد،
    و همه عالم تباه خواهند ساخت.

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام عشق،
    تا بهشتي بسازي در زمين،
    زيباتر از بهشت من،
    که در آن نه تو باشد و نه من،
    افسوس که نمي دانست،
    عشق بهانه اي خواهد شد در دستان آن گندم خواران و عفريته هاي وسوسه،
    تا خم کنند پشت مردان مرد را،
    و بسازند قابيلي بر قابيلان ديگر،

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام وفا،
    تا اشکها در گونه ها بخشکاني و وعده ها محکم گرداني،
    تا دستها در دست و دلها در دل و من ها همه ما کني،
    افسوس که نمي دانست،
    وفا ملعبه اي خواهد شد بر چشمان دنيا دوست،
    تا نبينند تاريکي سپيد شبهاي ابري دلهاي نا اميد تاريک درخشان را،
    چرا که همان خداست.

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام خشم،
    تا مغضوب شوي بر کاخ نشينان هوا،
    تا نخوابند کودکان يتيم بر بالشتک غرور اجدادشان،
    زيرا که خشم زيباترين احساس يک انسان است،
    افسوس که نمي دانست،
    خشم طنابيست بر گردن حق،
    تا چادر غرور گرسنگان کاخي شود هفت در بر بام دنيا،
    اما در خيال.

    آيا در زير پيراهن من، تو، او و ما، خدا هست؟؟؟!!!
    نمي دانم...
    ولي نه،

    با افتخار مي گويم که: (در زير پيراهن من خدا هست(.


    يا حق. کوير


  • + بهاي يک سنت
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:49 ص
  • اي که بر هر گذري عشق به در يوزهء توست           لب ما تشنهء آبي ست که در کوزهء توست


    ما جگر سوختهء آتش آهيم ، بيا                             ديرگاهيست تو را چشم به راهيم ، بيا


    هر شب از کوچه صداي قدمت مي آيد                     اشکم از ديده به پابوس غمت مي آيد


    صبح در آينه اما ، خبري نيست که نيست                از تو بر گونهء خشکم ، اثري نيست که نيست


    جام عشق از مي چشمان تو پر خواهد شد                تو گلو تازه کني ، حرمله حر خواهد شد


    گل نشکفته ام اي دورتر از دسترسم                       تو ز من دوري و من با تو نفس در نفسم


    بي تو منصور دلم را به چه داري بکشم                  پاي در دامن سبز چه بهاري بکشم


    بگذار آينه ام غرق نگاهت باشد                            نقطهء عطف دلم ، خال سياهت باشد


    لااقل وعده بده بلکه دلم شاد شود               من خراب توام اي خانه ات آباد شود


     


    ياحق . کوير               


  • + مترسک
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:43 ص
  • اي که بر هر گذري عشق به در يوزهء توست           لب ما تشنهء آبي ست که در کوزهء توست


    ما جگر سوختهء آتش آهيم ، بيا                             ديرگاهيست تو را چشم به راهيم ، بيا


    هر شب از کوچه صداي قدمت مي آيد                     اشکم از ديده به پابوس غمت مي آيد


    صبح در آينه اما ، خبري نيست که نيست                از تو بر گونهء خشکم ، اثري نيست که نيست


    جام عشق از مي چشمان تو پر خواهد شد                تو گلو تازه کني ، حرمله حر خواهد شد


    گل نشکفته ام اي دورتر از دسترسم                       تو ز من دوري و من با تو نفس در نفسم


    بي تو منصور دلم را به چه داري بکشم                  پاي در دامن سبز چه بهاري بکشم


    بگذار آينه ام غرق نگاهت باشد                            نقطهء عطف دلم ، خال سياهت باشد


    لااقل وعده بده بلکه دلم شاد شود               من خراب توام اي خانه ات آباد شود


     


    ياحق . کوير               


  • + غذاي يکنواخت
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:43 ص
  •  


     


    چشمان من..اشکهاي من..لايق ديدن و گريستن نيست..براستي به کجا ميروم..؟کعبه من کجاست؟ آيا کسي که بر من قسم خورد ديگر صداي مرا نمي شنود؟ آيا من از درگاه او رانده شده ام؟ چشمانم پر شده از تصاوير زيبا..آه..زيبا؟! آيا براستي اينها زيبا هستند؟!!!... گريه کسي برايم اهميت ندارد..مرگ برايم بي معني شده.. گرفتاري خلق خدا برايم اهميت ندارد..وجدان برايم حکم حرف خنده داري است که با به زبان آوردن آن خنده ام ميگيرد.. در چشمانم چه مي بينند که ميگويند تو انساني..تو نميتواني.. از تو بر نمي آيد.. هنگاميکه شيطان ميشوم به من مي گويند تو فرشته اي..و هنگاميکه دست به انجام کارهاي خوب ميزنم از من وحشت زده فرار ميکنند.


     


    « اميري يا اسيري »


  • + گپ انسان و شيطان
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:43 ص
  • ramazan 


    سلام عليکم و عرض تبيک فراوان
    شکر خدا امسال هم خدا به ما لطف کرد که اين ماه رمضان را درک کنيم ( اگر لياقت داشته باشيم ) .
    رمضان ماه ميهماني خدا ، ماه کلام خدا ، ماه گنهکاران ، ماه شفاي همه دردها ، ماه درک خوبي ها ، ماه خورشيد هستي علي (ع) ، ماه من ، ماه تو ، .... آمد . چشم بر هم گذاشتني نشد که از آن عيد فطر به اين شب ها رسيديم .
    دريابيم خود را و اين ماه را .
    با خدا خلوت کردن زيباست . خودش عاشق بندگاني است که نيمه هاي شب رو به درگاهش مي آورند ، چه بهتر که آغاز اين ماه را اينگونه با کمال و اخلاص و شعور  تا پايان همراهي کنيم .


    از حالا بوي افطاري و ::ربنا:: و آش نذري و سحري هول هولکي و شلوغي شب هاي قدر و قرآن و رحل و مفاتيح و ... مستم کرده کاش هميشه ماه رمضان بود . کاش دل هاي ما هميشه توي اين ماه بودن .


    ramazan 


    مي خواستم دعايي از خود بنويسم ولي ديدم نمي توانم و ناگهان در اين احوالاتي به سر مي بردم ياد دعاي امام خميني(ره) در شروع يکي از ماه رمضان ها افتادم :
    « ما بندگان ضعيف هستيم ، ما بندگاني هستيم که هيچ نداريم ، ما هيچيم و هر چه هست توئي . ما اگر چنانچه خلاف مي کنيم نادانيم ، تو بر ما ببخش . تو ما را به اين ماه مبارک رمضان وارد کن به طوري که با رضاي تو وارد بشيم در آن . خدايا تو ما را لياقت بده در اين مهماني که از ما کردي به طور شايسته وارد بشيم . »


    الهي آمين...


    ramazan


    ---------------------------------------------------
    پيوست :
    طرحي با نام رمضان آمد


  • + روباه
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:43 ص
  • سلام مدرسه
    آري در اين موج مکزيکي ما را دعوت نکردند ولي مي نويسيم به افتخار همه بچه هاي ايراني که امروز به عنوان روز اول مدرسه به جايگاه آغاز راه علم  قدم نهادند .
    امشب با چند تا از دوستان بدون هيچ مقدمه و برنامه اي ياد روزهاي مدرسه کرديم ، راهنمايي و دبيرستان و مرتب گفتيم يادش به خير ...
    باري يادش به خير آن روزهايي که چه قدر معلم هاي خود را اذيت کرديم و بعضي وقت ها هم با نوازش هاي آنها ( کتک منظورمه ) گل بودن آنها را حس کرديم .
    قرار شده که خاطره اي تعريف کنم ولي وقتي فکر مي کنم مي بينم همه اش خاطره است ، همه اش ياد است و اي کاش ... خوب ديدم که از روز اول مدرسه رفتنم بنويسم ...> بله روز اول مهر بود من مي خواستم برم کلاس اول ، مدرسه شهيد نوروزي در شهرستان بابلسر بود ، يادمه که هيچ کس همراهم نبود فقط با برادرانم رفتيم که آنها سريع رفتن سر صف خودشون و سراغ دوستان سال پيششون ، من ماندم و يه عالم بچه هايي که اکثرا گريه مي کردن و همه شان با بابا و ننه هاشون اومده بودن و من با تعجب بهشون نگاه مي کردم و خنده ام گرفته بود همينطوري رفتم سر يه صفي استادم که اتفاقا همون کلاسم بود و از اينکه منم مدرسه رفته بودم خيلي خوشحال بودم ... يادم نمي ره اسم معلممون يعني خانم معلممون خانم بخشاسش بود زني بود کمي فربه و زيبا و دوست داشتني يه چيز تو مايع هاي خانم فردوسي ( روانشناس معروف )هميشه به لب لبخندي داشت و از من گله داشت که چرا همش دست به سينه اي و شلوغي نمي کني و اينقدر ساکتي ، حتي يه بار به همين خاطر يه پس گردني مشت ازش خوردم ... خيلي دوست داشتم ببينمش و دستش را ببوسم ...
    روزهاي خوبي بود بي گناه بوديم و خوش خيال و مشغول بچه بودن خودمان کاش کودک درونمان هميشه بيدار باشد تا ...


    همکلاسي هاي شهيد ( شاگرد اولي ها ) 



    امروز که وارد دانشگاه شديم نمي دانم آيا آن چيزي که آن معلم ابتدايي مي خواست شده ايم يا نه ولي ميدانم کساني بودند که بي هيچ معلم و گچ و تخته سياهي و مدرسه اي وارد دانشگاه بزرگ خدا شدند و با افتخار و پيروزي کامل فارغ التحصيل شدند آري آنان همانند که اين روزها يادشان دوباره سر زبان ها مي افتد ، معلمشان خميني بود و قلمشان ژسه و کلاش و تخته سياهشان خاکريز ، آنان بودند که شاگرد اول شدند ...
    به ياد شاگرد اولي که خيلي دوستش دارم شهيد بهنام محمدي ( 13 ساله )


    « کافه چي »


    -------------------------------------------
    ...................................................


    پيوست : آوانمايي در موضوع دفاع مقدس با صداي محسن چاوشي کاري از دوست عزيزم «امين حسني سعدي »


  • + به عظمت يک شيشه شير
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:43 ص
  • در زير پيراهن من خدا هست
    زيرا که هم او بود که، وقتي آدم را از بهشت مي راند،
    به او گفت:
    اين قهر نه از بهر کين است، که همه مهر است،
    زيرا که تو را وصي خواهم کرد بر عالم خاک، با قدرت بيکران خويش،
    تو اشرف مخلوقات مني و من در روي عالم خاک،
    افسوس که نمي دانست،
    نوادگان آن گوهر شرف، قدرتشان را،
    هديه ابليس خواهند کرد،
    و همه عالم تباه خواهند ساخت.

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام عشق،
    تا بهشتي بسازي در زمين،
    زيباتر از بهشت من،
    که در آن نه تو باشد و نه من،
    افسوس که نمي دانست،
    عشق بهانه اي خواهد شد در دستان آن گندم خواران و عفريته هاي وسوسه،
    تا خم کنند پشت مردان مرد را،
    و بسازند قابيلي بر قابيلان ديگر،

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام وفا،
    تا اشکها در گونه ها بخشکاني و وعده ها محکم گرداني،
    تا دستها در دست و دلها در دل و من ها همه ما کني،
    افسوس که نمي دانست،
    وفا ملعبه اي خواهد شد بر چشمان دنيا دوست،
    تا نبينند تاريکي سپيد شبهاي ابري دلهاي نا اميد تاريک درخشان را،
    چرا که همان خداست.

    در زير پيراهن من خدا هست!
    زيرا که هم او بود که،
    گفت:
    اي آدم، قدرتي به تو خواهم داد به نام خشم،
    تا مغضوب شوي بر کاخ نشينان هوا،
    تا نخوابند کودکان يتيم بر بالشتک غرور اجدادشان،
    زيرا که خشم زيباترين احساس يک انسان است،
    افسوس که نمي دانست،
    خشم طنابيست بر گردن حق،
    تا چادر غرور گرسنگان کاخي شود هفت در بر بام دنيا،
    اما در خيال.

    آيا در زير پيراهن من، تو، او و ما، خدا هست؟؟؟!!!
    نمي دانم...
    ولي نه،

    با افتخار مي گويم که: (در زير پيراهن من خدا هست(.


    يا حق. کوير


  • + قدس شريف
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  • سلام
    امروز روز قدس است .
    امروز را امام خميني عزيز به اين نام ارزش نهاد تا همه بيدار شوند و کاري کنند کارستان ...


    قدس شريف 


    امروز که از خواب بيدار شدم ، پاي تلويزيون نشستم و ناگهان متوجه شدم دارم مستندي را مي بينم که خيلي دوست داشتم ببينم چون ازش تعريف زياد شنيده بودم . مستندي راجه به يک مستشهد لبناني به نام « ربيع قصير » که با دختري نيمه ايراني ازدواج مي کند با چه ماجراهاي جالب و عجيب که اشک همه را در مي آورد ، به شما پيشنهاد مي کنم حتما اين مستند را ببينيد . مادر زن شهيد راوي است و او شيفته دامادش شده بلکه او مريد مرام شهيد شده . ديدني است مکان شهادتش و اشک مادر زن که مدام مي گويد با هق هق که مرا ببخش ...


    امام فرمود امروز روز قدس است تا تمام مسلمانان جهان در يک روز متوجه اين مکان شوند . تا حالا اين طوري به قضيه نگاه نکرده بودم ، شايد خوب گوش نکردم ، آره امام مي گه متوجه يعني همين که اين همه آدم به جايي توجه کنند تاثيري عجيب خواهد داشت ، بله اين ها از همان ماورايي است که ما نمي بينيمشان و هست .


    نصر


    به اميد آزادي قدس شريف


    « کافه چي »


     


  • + شب قدر
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  •  شب قدر


    « بسم الله الرحمن الرحيم
    اناانزلناه في ليله القدر
    و ماادريک ما ليله القدر
    ليله القدر خير من الف شهر
    تنزل الملائکه والروح، فيها باذن ربهم من کل امر
    سلام هي حتي مطلع الفجر
    »
    « ما (آن) را فرود آورديم درشب قدر
    و چه ميداني که شب قدر چيست؟
    شب قدر از هزار ماه برتر است
    فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند
    به اذن خداوندشان از هر سو
    سلام بر اين شب تا آنگاه که چشمه خورشيد ناگهان مي‌شکافد!
    »
    تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريک، ساکت و غمناک، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تکراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
    ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تکان و تپشي که همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حرکت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يک «توليد بزرگ»، شبي آبستن يک مسيح، اسارتي زاينده يک نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حرکت»، آغاز يک زندگي ديگر، پيداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه که در آن انسان‌ها، همه اسکلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.
    اين شب قدر است.
    شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يک انسان نو، آغاز فردايي که تاريخي نور را بنياد مي‌کند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است که صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشکوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي که در کنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
    و تاريخ همه اين ماه‌هاي مکرر است، ماه‌هايي همه مکرر يکديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي که هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌کنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد که تاريخ مي‌سازد، که انسان نو مي‌آفريند و شبي که باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي که آن روح در کالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!
    شبي که ازهزار ماه برتر است، آنچنانکه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي که آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اکنون، براندام اين اسلام اسلکت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
    شبي که باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است که بر اين کوير خشک و تافته، در کام دانه اي، بوته خشکي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناک مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نکردن، خشک و غبار آلود زيستن و مردن! هرکسي يک تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ کوتاه فردي، که ماه‌ها همه تکراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتکاف تفکر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي کوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
    که پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اکنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي که جهان ما را در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه کرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين کوير مي‌توان شنيد.
    سلام بر اين شب، شب قدر شبي که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه که خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشکافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !


    دکتر علي شريعتي ( از دست نوشته هاي استاد در مجموعه آثار 2-خودسازي انقلاب )


    « کافه چي با کلي التماس دعا » 


  • + بودن = نبودن
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  •  


    واقعا اين يکرنگي و حس تقابل درک حس و حال همديگرو کجا ميشه پيدا کرد؟
    وقتي که هستي، همه هستن...
    وقتي که بودي، همه بودن...
    وقتي که بودي، باز همه بودن...
    وقتي که آنها نبودند، تو بودي!!!
    ميشه يه معادله ازش ساخت با چند مجهول،
    که مجهولهاي معادله برابري مي کنند با معلومها،
    و معلومها با مجهولها...
    که آخر سر، بجاي پيدا کردم مجهول، معلوم هم مجهول ميشه!!!...
    =x تو
    = y
    همه
     = -
    نبودن
     = +
    بودن


     


    -x + y = y 


     


    -y + x = x  =>  y + x = ( -x - y )


     


    -y - x = ( xy )  =>  x = y


     


    چرا بود و نبود ما آدما واسه هم فرقي نداره؟!!!
    چرا وقتي يه عزيزي به ديار بودن ديگه اي ميره، ما نبودشو حس نمي کنيم؟!!!
    خيلي هنر کنيم، يه هفته واسش تب مي کنيم...
    و از شب جمعه اي در يه پاييز در امسال تا يه شب جمعه تابستون در سال ديگه،
    سراغش رو هم نمي گيريم!!!...
    چرا اونايي که هنوز به ديار بودن ديگري نرفتن و پيش مايند،
    بودنشون رو حس نمي کنيم؟!!!...

    ***
    در مه آلود صبح سردي در زمستان،
    صداي ترمز وحشتناکي
    و تپش بي سرانجام قلب کوچک گنجشکي،
    سرخي رنگدانه هاي خونين، بال و پرهاي شکسته اش
    در همسايگي سپيدي خط سفيد جاده پوشيده از برف
    و لالايي گوشخراش بوقهاي ممتد چهار چرخها...
    و آرامش خلسه گونه پلکهاي نيمه بسته
    و باز و بسته شدن منقاري در خون نشسته
    و نگاه نا اميد ملتمسي که،
    در کوچه پس کوچه هاي بي کسي، به دنبال کس مي گردد...
    به دنبال گنجشکهايي که همبازيش بودند،
    در لب حوض خانه قديمي آن طرف مرز شقايق...
    آه خدايا...
    انگار همبازيان و دوستان سر رسيدند
    همه سرشار از شور و شادي...
    به کنار بدن نيمه جانش فرود آمدند
    او مي خواست داد بزند:
    من اينجام... کمک... کمک...
    ولي ابهام صدايش را کسي نمي شنيد...
    کسي او را نمي ديد...
    چشمهاي حريص و گرسنه گنجشکان به دنبال تکه هاي کوچک نان بود...
    همه چيز را مي ديدند جز جان دادن اين يار قديمي و کوچک...
    در آخرين دم بودن...
    يادش آمد،
    يک زمستان پيش،
    قرمزي رنگدانه هاي بالهاي شکسته ياري قديمي بر برف جاده...
    آري...
    با تکه کوچک ناني در دهان،
    ديده بود...
    آيا اکنون مرا مي بينند؟!!!...
    اين سوالي بود که از خود پرسيد و دم فرو بست...


    ياحق.
    کوير


     


     


  • + 10
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  • 10


    10


    لباسامو پوشيدم که برم بيرون ، مادرم صدا زد : " کجا ؟ "


     گفتم :"‌ مي رم دانشگاه "


    گفت :‌ " برا افطار دير نکني ها! راستي اگه تونستي يه نون سنگک ... "


    همينطور که داشت بلند بلند مي گفت که بشنوم با عجله پاشنه کفشمو ور کشيدم و رفتم بيرون . به سرعت خودمو به ايستگاه اتوبوس رسوندم و مدتي از سوار شدنم نميگذشت که راننده اومد و حرکت کرد ، در ضمن متوجه حضور کوير توي اتوبوس شدم ولي به روي مبارک خودم هم نياوردم . جلوي ساختمان شماره 3 به سرعت پياده شدم  و رفتم سراغ آقاي سراغي تا ببينم نتيجه 3 ، 4 ساعت سر پا ايستادن و زبون ريختن ديروزمون چي شده .


    رفتم و گفتم آقاي استاد شجايي، رياضي 1 ،گفت ده رو بهت داده ، خوشحال شدم که مجبور نيستم اون کتاب حجيم رو يه بار ديگه بخونم . از نمره بقيه بچه هاي ديروزي پرسيدم نگفت با التماس از يکي از نمره يکي از نمره واجب ها پرسيدم ولي کفت بهش 10 نداده آخه اونم مث من 9 شده بود ، خيلي ناراحت شدم و براش تاسف خوردم چون واقعا اينقدر براش مشکل پيش اومده بود که اگه 2 هم مي شد حق داشت ولي کاش به اونم 10 مي داد .


    خلاصه شاد و شنگول ولي کمي غمگين اومدم تو ايستگاه و منتظر اتوبوس ولي نمي دونم اين ديگه چه سيستميه که جديدا سر ما در آوردن که اتوبوسا توي يه مسير دو سرويس مي رن ، باري 3 تا اتوبوس اومد و رفت تا اينکه يکيشون اومد تا بره بازار و ما هم سوار شديم آه! خداوند روز بد نشونتون نده اين خانم هاي بي خبر از کوه دماوند کهکوتاه تر از ارتفاع شده اش است تا خود جايگاه مبارک راننده مشغول غصب صندلي شدند و تنها 4 صندلي را براي قشنگي براي آقايان وا گذاشتند و همه بچه ها خفت راننده غر مي زدند و راننده ( هم که يک آفتابي زاقارت که به کل ماشين و هيکل و قيافش زار مي زد زده بود و کجکي رو صورتش التماس مي کرد که ورم دارين ) عين خيالش هم نبود و موقع پياده شدن هي مي گفت 2 تا بليط ...


    باري رفتم تو کتابخونه مرعشي (ره) ناگهان( با کمال مسرت) چشمم به يکي از دوستانم خورد ، رفتم جلوش نشستم و يه سري اطلاعات راجع به کسي { که ديروز تو اتوبوس نظرمو به خودش جلب کرده بود و امروز هم تو ايستگا جلوي ساختمان شماره 3 اومد و با يه سواري پرايد نقره اي رفت } گرفتم . رفيقم که ديد من از درس خوندن انداختمش ( آخه داشت رياضي 2 مي خوند اونم از نوع قديميش و من بهش گفتم که کتابش عوض شده ) رفت . در اين موقع بود که رفتم سراغ درس اونم برنامه سازي پيشرفته ، دو صفحه نخونده بودم که به فکرم زد که براي امشب وبلاگ چيزي بنويسم و درست وقتي که مي خواستم شروع کنم متوجه شدم روي ميزي که نشستم ، زير شيشش روي يه کاغذ زرد شماره ميز رو نوشته بودن :


    روش نوشته شده بود :


    10


    راستي نمره شما چنده ؟


    « کافه چي »


  • + آدمکها
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  • آدمکها


    آهاي . . .


    آدمکهايي که در شام سياه ِ


    يتيمان شکم بر پشت چسبيده


    بسان اشتران کور مي مانيد


    که بد مستانه مي خندند


    با شمايم


    با شمايي که نشسته بر بلنداي برجهاي خويش،


    تازيانه بر گردۀ سواران نور مي کوبيد . . .


    " اينجا هوا ابريست "


                                 " سقفها را برداريد "


                                                             " آسمان بارانيست "


     


    ياحق . < کوير >


  • + مناجات ( آن کن که سزاوار آني )
    نويسنده: مينا پرستار دوشنبه 16/7/1386 ساعت 11:33 ص
  • مناجات 



    الهي چه خوش روزگاري است روزگار دوستان تو با تو ، چه خوش بازاري است بازار عرفان در کار تو.
    چه آتشين است نفس هاي ايشان در ياد تو. چه خوش دردي است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو. چه زيباست گفتگوي ايشان در نام و نشان تو.