سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 0
بازدید دیروز : 14
کل بازدید : 23987
کل یادداشتها ها : 30
خبر مایه

موسیقی


1 2 3 >

سلام مدرسه
آری در این موج مکزیکی ما را دعوت نکردند ولی می نویسیم به افتخار همه بچه های ایرانی که امروز به عنوان روز اول مدرسه به جایگاه آغاز راه علم  قدم نهادند .
امشب با چند تا از دوستان بدون هیچ مقدمه و برنامه ای یاد روزهای مدرسه کردیم ، راهنمایی و دبیرستان و مرتب گفتیم یادش به خیر ...
باری یادش به خیر آن روزهایی که چه قدر معلم های خود را اذیت کردیم و بعضی وقت ها هم با نوازش های آنها ( کتک منظورمه ) گل بودن آنها را حس کردیم .
قرار شده که خاطره ای تعریف کنم ولی وقتی فکر می کنم می بینم همه اش خاطره است ، همه اش یاد است و ای کاش ... خوب دیدم که از روز اول مدرسه رفتنم بنویسم ...> بله روز اول مهر بود من می خواستم برم کلاس اول ، مدرسه شهید نوروزی در شهرستان بابلسر بود ، یادمه که هیچ کس همراهم نبود فقط با برادرانم رفتیم که آنها سریع رفتن سر صف خودشون و سراغ دوستان سال پیششون ، من ماندم و یه عالم بچه هایی که اکثرا گریه می کردن و همه شان با بابا و ننه هاشون اومده بودن و من با تعجب بهشون نگاه می کردم و خنده ام گرفته بود همینطوری رفتم سر یه صفی استادم که اتفاقا همون کلاسم بود و از اینکه منم مدرسه رفته بودم خیلی خوشحال بودم ... یادم نمی ره اسم معلممون یعنی خانم معلممون خانم بخشاسش بود زنی بود کمی فربه و زیبا و دوست داشتنی یه چیز تو مایع های خانم فردوسی ( روانشناس معروف )همیشه به لب لبخندی داشت و از من گله داشت که چرا همش دست به سینه ای و شلوغی نمی کنی و اینقدر ساکتی ، حتی یه بار به همین خاطر یه پس گردنی مشت ازش خوردم ... خیلی دوست داشتم ببینمش و دستش را ببوسم ...
روزهای خوبی بود بی گناه بودیم و خوش خیال و مشغول بچه بودن خودمان کاش کودک درونمان همیشه بیدار باشد تا ...

همکلاسی های شهید ( شاگرد اولی ها ) 


امروز که وارد دانشگاه شدیم نمی دانم آیا آن چیزی که آن معلم ابتدایی می خواست شده ایم یا نه ولی میدانم کسانی بودند که بی هیچ معلم و گچ و تخته سیاهی و مدرسه ای وارد دانشگاه بزرگ خدا شدند و با افتخار و پیروزی کامل فارغ التحصیل شدند آری آنان همانند که این روزها یادشان دوباره سر زبان ها می افتد ، معلمشان خمینی بود و قلمشان ژسه و کلاش و تخته سیاهشان خاکریز ، آنان بودند که شاگرد اول شدند ...
به یاد شاگرد اولی که خیلی دوستش دارم شهید بهنام محمدی ( 13 ساله )

« کافه چی »

-------------------------------------------
...................................................

پیوست : آوانمایی در موضوع دفاع مقدس با صدای محسن چاوشی کاری از دوست عزیزم «امین حسنی سعدی »


  

ramazan 

سلام علیکم و عرض تبیک فراوان
شکر خدا امسال هم خدا به ما لطف کرد که این ماه رمضان را درک کنیم ( اگر لیاقت داشته باشیم ) .
رمضان ماه میهمانی خدا ، ماه کلام خدا ، ماه گنهکاران ، ماه شفای همه دردها ، ماه درک خوبی ها ، ماه خورشید هستی علی (ع) ، ماه من ، ماه تو ، .... آمد . چشم بر هم گذاشتنی نشد که از آن عید فطر به این شب ها رسیدیم .
دریابیم خود را و این ماه را .
با خدا خلوت کردن زیباست . خودش عاشق بندگانی است که نیمه های شب رو به درگاهش می آورند ، چه بهتر که آغاز این ماه را اینگونه با کمال و اخلاص و شعور  تا پایان همراهی کنیم .

از حالا بوی افطاری و ::ربنا:: و آش نذری و سحری هول هولکی و شلوغی شب های قدر و قرآن و رحل و مفاتیح و ... مستم کرده کاش همیشه ماه رمضان بود . کاش دل های ما همیشه توی این ماه بودن .

ramazan 

می خواستم دعایی از خود بنویسم ولی دیدم نمی توانم و ناگهان در این احوالاتی به سر می بردم یاد دعای امام خمینی(ره) در شروع یکی از ماه رمضان ها افتادم :
« ما بندگان ضعیف هستیم ، ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم ، ما هیچیم و هر چه هست توئی . ما اگر چنانچه خلاف می کنیم نادانیم ، تو بر ما ببخش . تو ما را به این ماه مبارک رمضان وارد کن به طوری که با رضای تو وارد بشیم در آن . خدایا تو ما را لیاقت بده در این مهمانی که از ما کردی به طور شایسته وارد بشیم . »

الهی آمین...

ramazan

---------------------------------------------------
پیوست :
طرحی با نام رمضان آمد


  

سلام مدرسه
آری در این موج مکزیکی ما را دعوت نکردند ولی می نویسیم به افتخار همه بچه های ایرانی که امروز به عنوان روز اول مدرسه به جایگاه آغاز راه علم  قدم نهادند .
امشب با چند تا از دوستان بدون هیچ مقدمه و برنامه ای یاد روزهای مدرسه کردیم ، راهنمایی و دبیرستان و مرتب گفتیم یادش به خیر ...
باری یادش به خیر آن روزهایی که چه قدر معلم های خود را اذیت کردیم و بعضی وقت ها هم با نوازش های آنها ( کتک منظورمه ) گل بودن آنها را حس کردیم .
قرار شده که خاطره ای تعریف کنم ولی وقتی فکر می کنم می بینم همه اش خاطره است ، همه اش یاد است و ای کاش ... خوب دیدم که از روز اول مدرسه رفتنم بنویسم ...> بله روز اول مهر بود من می خواستم برم کلاس اول ، مدرسه شهید نوروزی در شهرستان بابلسر بود ، یادمه که هیچ کس همراهم نبود فقط با برادرانم رفتیم که آنها سریع رفتن سر صف خودشون و سراغ دوستان سال پیششون ، من ماندم و یه عالم بچه هایی که اکثرا گریه می کردن و همه شان با بابا و ننه هاشون اومده بودن و من با تعجب بهشون نگاه می کردم و خنده ام گرفته بود همینطوری رفتم سر یه صفی استادم که اتفاقا همون کلاسم بود و از اینکه منم مدرسه رفته بودم خیلی خوشحال بودم ... یادم نمی ره اسم معلممون یعنی خانم معلممون خانم بخشاسش بود زنی بود کمی فربه و زیبا و دوست داشتنی یه چیز تو مایع های خانم فردوسی ( روانشناس معروف )همیشه به لب لبخندی داشت و از من گله داشت که چرا همش دست به سینه ای و شلوغی نمی کنی و اینقدر ساکتی ، حتی یه بار به همین خاطر یه پس گردنی مشت ازش خوردم ... خیلی دوست داشتم ببینمش و دستش را ببوسم ...
روزهای خوبی بود بی گناه بودیم و خوش خیال و مشغول بچه بودن خودمان کاش کودک درونمان همیشه بیدار باشد تا ...

همکلاسی های شهید ( شاگرد اولی ها ) 


امروز که وارد دانشگاه شدیم نمی دانم آیا آن چیزی که آن معلم ابتدایی می خواست شده ایم یا نه ولی میدانم کسانی بودند که بی هیچ معلم و گچ و تخته سیاهی و مدرسه ای وارد دانشگاه بزرگ خدا شدند و با افتخار و پیروزی کامل فارغ التحصیل شدند آری آنان همانند که این روزها یادشان دوباره سر زبان ها می افتد ، معلمشان خمینی بود و قلمشان ژسه و کلاش و تخته سیاهشان خاکریز ، آنان بودند که شاگرد اول شدند ...
به یاد شاگرد اولی که خیلی دوستش دارم شهید بهنام محمدی ( 13 ساله )

« کافه چی »

-------------------------------------------
...................................................

پیوست : آوانمایی در موضوع دفاع مقدس با صدای محسن چاوشی کاری از دوست عزیزم «امین حسنی سعدی »


  

در زیر پیراهن من خدا هست
زیرا که هم او بود که، وقتی آدم را از بهشت می راند،
به او گفت:
این قهر نه از بهر کین است، کههمه مهر است،
زیرا که تو را وصی خواهم کرد بر عالمخاک، با قدرت بیکران خویش،
تو اشرف مخلوقات منی و مندر روی عالم خاک،
افسوس که نمی دانست،
نوادگان آن گوهر شرف، قدرتشان را،
هدیهابلیس خواهند کرد،
و همه عالم تباه خواهندساخت.

در زیر پیراهن من خدا هست!
زیرا که هم او بود که،
گفت:
ای آدم، قدرتی به تو خواهم داد بهنام عشق،
تا بهشتی بسازی در زمین،
زیباتر از بهشت من،
که در آن نه تو باشد ونه من،
افسوس که نمی دانست،
عشق بهانه ای خواهد شد در دستان آن گندم خواران و عفریته هایوسوسه،
تا خم کنند پشت مردان مرد را،
و بسازند قابیلی بر قابیلان دیگر،

درزیر پیراهن من خدا هست!
زیرا که هم او بود که،
گفت:
ای آدم، قدرتی بهتو خواهم داد به نام وفا،
تا اشکها در گونه ها بخشکانیو وعده ها محکم گردانی،
تا دستها در دست و دلها در دلو من ها همه ما کنی،
افسوس که نمیدانست،
وفا ملعبه ای خواهد شد بر چشمان دنیادوست،
تا نبینند تاریکی سپید شبهای ابری دلهای نا امیدتاریک درخشان را،
چرا که همانخداست.

در زیر پیراهن من خدا هست!
زیرا که هم او بود که،
گفت:
ای آدم، قدرتی به تو خواهم داد بهنام خشم،
تا مغضوب شوی بر کاخ نشینانهوا،
تا نخوابند کودکان یتیم بر بالشتک غروراجدادشان،
زیرا که خشم زیباترین احساس یک انساناست،
افسوس که نمی دانست،
خشم طنابیست بر گردن حق،
تا چادر غرورگرسنگان کاخی شود هفت در بر بام دنیا،
اما درخیال.

آیا در زیر پیراهن من، تو، او و ما، خداهست؟؟؟!!!
نمی دانم...
ولی نه،

با افتخار می گویم که: (در زیر پیراهن من خدا هست(.


یا حق.


  

ای که بر هر گذری عشق به در یوزهء توست           لب ما تشنهء آبی ست که در کوزهء توست

ما جگر سوختهء آتش آهیم ، بیا                             دیرگاهیست تو را چشم به راهیم ، بیا

هر شب از کوچه صدای قدمت می آید                     اشکم از دیده به پابوس غمت می آید

صبح در آینه اما ، خبری نیست که نیست                از تو بر گونهء خشکم ، اثری نیست که نیست

جام عشق از می چشمان تو پر خواهد شد                تو گلو تازه کنی ، حرمله حر خواهد شد

گل نشکفته ام ای دورتر از دسترسم                       تو ز من دوری و من با تو نفس در نفسم

بی تو منصور دلم را به چه داری بکشم                  پای در دامن سبز چه بهاری بکشم

بگذار آینه ام غرق نگاهت باشد                            نقطهء عطف دلم ، خال سیاهت باشد

لااقل وعده بده بلکه دلم شاد شود               من خراب توام ای خانه ات آباد شود

 

یاحق . کویر               


  

  

 

چشمان من..اشکهای من..لایق دیدن و گریستن نیست..براستی به کجا میروم..؟کعبه من کجاست؟ آیا کسی که بر من قسم خورد دیگر صدای مرا نمی شنود؟ آیا من از درگاه او رانده شده ام؟ چشمانم پر شده از تصاویر زیبا..آه..زیبا؟! آیا براستی اینها زیبا هستند؟!!!... گریه کسی برایم اهمیت ندارد..مرگ برایم بی معنی شده.. گرفتاری خلق خدا برایم اهمیت ندارد..وجدان برایم حکم حرف خنده داری است که با به زبان آوردن آن خنده ام میگیرد.. در چشمانم چه می بینند که میگویند تو انسانی..تو نمیتوانی.. از تو بر نمی آید.. هنگامیکه شیطان میشوم به من می گویند تو فرشته ای..و هنگامیکه دست به انجام کارهای خوب میزنم از من وحشت زده فرار میکنند.

 

 


  

سلام مدرسه
آری در این موج مکزیکی ما را دعوت نکردند ولی می نویسیم به افتخار همه بچه های ایرانی که امروز به عنوان روز اول مدرسه به جایگاه آغاز راه علم  قدم نهادند .
امشب با چند تا از دوستان بدون هیچ مقدمه و برنامه ای یاد روزهای مدرسه کردیم ، راهنمایی و دبیرستان و مرتب گفتیم یادش به خیر ...
باری یادش به خیر آن روزهایی که چه قدر معلم های خود را اذیت کردیم و بعضی وقت ها هم با نوازش های آنها ( کتک منظورمه ) گل بودن آنها را حس کردیم .
قرار شده که خاطره ای تعریف کنم ولی وقتی فکر می کنم می بینم همه اش خاطره است ، همه اش یاد است و ای کاش ... خوب دیدم که از روز اول مدرسه رفتنم بنویسم ...> بله روز اول مهر بود من می خواستم برم کلاس اول ، مدرسه شهید نوروزی در شهرستان بابلسر بود ، یادمه که هیچ کس همراهم نبود فقط با برادرانم رفتیم که آنها سریع رفتن سر صف خودشون و سراغ دوستان سال پیششون ، من ماندم و یه عالم بچه هایی که اکثرا گریه می کردن و همه شان با بابا و ننه هاشون اومده بودن و من با تعجب بهشون نگاه می کردم و خنده ام گرفته بود همینطوری رفتم سر یه صفی استادم که اتفاقا همون کلاسم بود و از اینکه منم مدرسه رفته بودم خیلی خوشحال بودم ... یادم نمی ره اسم معلممون یعنی خانم معلممون خانم بخشاسش بود زنی بود کمی فربه و زیبا و دوست داشتنی یه چیز تو مایع های خانم فردوسی ( روانشناس معروف )همیشه به لب لبخندی داشت و از من گله داشت که چرا همش دست به سینه ای و شلوغی نمی کنی و اینقدر ساکتی ، حتی یه بار به همین خاطر یه پس گردنی مشت ازش خوردم ... خیلی دوست داشتم ببینمش و دستش را ببوسم ...
روزهای خوبی بود بی گناه بودیم و خوش خیال و مشغول بچه بودن خودمان کاش کودک درونمان همیشه بیدار باشد تا ...

همکلاسی های شهید ( شاگرد اولی ها ) 


امروز که وارد دانشگاه شدیم نمی دانم آیا آن چیزی که آن معلم ابتدایی می خواست شده ایم یا نه ولی میدانم کسانی بودند که بی هیچ معلم و گچ و تخته سیاهی و مدرسه ای وارد دانشگاه بزرگ خدا شدند و با افتخار و پیروزی کامل فارغ التحصیل شدند آری آنان همانند که این روزها یادشان دوباره سر زبان ها می افتد ، معلمشان خمینی بود و قلمشان ژسه و کلاش و تخته سیاهشان خاکریز ، آنان بودند که شاگرد اول شدند ...
به یاد شاگرد اولی که خیلی دوستش دارم شهید بهنام محمدی ( 13 ساله )

« کافه چی »

-------------------------------------------
...................................................

پیوست : آوانمایی در موضوع دفاع مقدس با صدای محسن چاوشی کاری از دوست عزیزم «امین حسنی سعدی »


  

  مناجات 


الهی چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو ، چه خوش بازاری است بازار   عرفان در کار تو  .
چه آتشین است نفس های ایشان در یاد تو. چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق  و مهر تو. چه زیباست گفتگوی ایشان در نام و نشان تو.

با صنع تو هر مورچه رازی دارد            با شوق تو هر سوخته سازی دارد

ای خالق ذوالجلال نومید مکن                 آن را که به درگهت نیازی دارد

الهی ای سزاوار ثنای خویش، ای شکرکننده عطای خویش، ای شیرین نماینده بلای خویش، بنده به ذات خود از ثنای تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزای تو عاجز.
الهی گرفتارآن دردم که داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی. تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی، تو آنی که مصطفی (ص) گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد و آن گونه که تو بر نفس خویش ثنا گفتی.
الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم، ای یادگار جانها و یاد داشته دلها و یاد کرده زبانها، به فضل خود ما را یاد کن و به یاد لطیفی ما را شاد کن.
الهی جز از شناخت تو شادی نیست و جز از یافت تو زندگی نه، زنده بی تو چون مرده زندانی است و زنده به تو زنده جاودانی است.
الهی مران کسی را که خود خواندی، ظاهر مکن جرمی را که پوشیدی، کریما میان ما و تو داور تویی، آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزاوار ماست.
الهی اگر این آه از ما دعوی است تو سزای آنی، اگر لاف است به جای آنی، اگر صدق است وفای آنی. خدایا اگر دعوی است سخن راست است، اگر صدق است کار راست است، اگر دعوی است نه بیداد است.
الهی از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن. اول بیخودی که جز تو را از دل نخاست، دوم تصدیقی که هرچه گفتم راست، سوم چون با ذکرم خاست دل و جان جز تو را نخواست.
الهی از دو دعوی به زینهارم و ازهر دو به فضل تو فریاد خواهم، از آنکه پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم که بر تو حقی دارم.
خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لیکن به آنجا نرسیدیم که خواستیم.
الهی نزدیک نفس های دوستانی، حاضر دل ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی. در دورت می جویند و تو نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا جان را جانی، نه این و نه آنی، جان را زندگانی می یابد تو آنی.
خدایا هر که نه کشته ای خودی مردار است و مغبون کسی است که نصیب او از دوستی گفتار است، او را که راه جان و دل به کار است او را با دوست چه کار است.
مناجات خواجه عبدالله انصاری


  

ramazan 

سلام علیکم و عرض تبیک فراوان
شکر خدا امسال هم خدا به ما لطف کرد که این ماه رمضان را درک کنیم ( اگر لیاقت داشته باشیم ) .
رمضان ماه میهمانی خدا ، ماه کلام خدا ، ماه گنهکاران ، ماه شفای همه دردها ، ماه درک خوبی ها ، ماه خورشید هستی علی (ع) ، ماه من ، ماه تو ، .... آمد . چشم بر هم گذاشتنی نشد که از آن عید فطر به این شب ها رسیدیم .
دریابیم خود را و این ماه را .
با خدا خلوت کردن زیباست . خودش عاشق بندگانی است که نیمه های شب رو به درگاهش می آورند ، چه بهتر که آغاز این ماه را اینگونه با کمال و اخلاص و شعور  تا پایان همراهی کنیم .

از حالا بوی افطاری و ::ربنا:: و آش نذری و سحری هول هولکی و شلوغی شب های قدر و قرآن و رحل و مفاتیح و ... مستم کرده کاش همیشه ماه رمضان بود . کاش دل های ما همیشه توی این ماه بودن .

ramazan 

می خواستم دعایی از خود بنویسم ولی دیدم نمی توانم و ناگهان در این احوالاتی به سر می بردم یاد دعای امام خمینی(ره) در شروع یکی از ماه رمضان ها افتادم :
« ما بندگان ضعیف هستیم ، ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم ، ما هیچیم و هر چه هست توئی . ما اگر چنانچه خلاف می کنیم نادانیم ، تو بر ما ببخش . تو ما را به این ماه مبارک رمضان وارد کن به طوری که با رضای تو وارد بشیم در آن . خدایا تو ما را لیاقت بده در این مهمانی که از ما کردی به طور شایسته وارد بشیم . »

الهی آمین...

ramazan

---------------------------------------------------
پیوست :
طرحی با نام رمضان آمد


  

 

 

چشمان من..اشکهای من..لایق دیدن و گریستن نیست..براستی به کجا میروم..؟کعبه من کجاست؟ آیا کسی که بر من قسم خورد دیگر صدای مرا نمی شنود؟ آیا من از درگاه او رانده شده ام؟ چشمانم پر شده از تصاویر زیبا..آه..زیبا؟! آیا براستی اینها زیبا هستند؟!!!... گریه کسی برایم اهمیت ندارد..مرگ برایم بی معنی شده.. گرفتاری خلق خدا برایم اهمیت ندارد..وجدان برایم حکم حرف خنده داری است که با به زبان آوردن آن خنده ام میگیرد.. در چشمانم چه می بینند که میگویند تو انسانی..تو نمیتوانی.. از تو بر نمی آید.. هنگامیکه شیطان میشوم به من می گویند تو فرشته ای..و هنگامیکه دست به انجام کارهای خوب میزنم از من وحشت زده فرار میکنند.

 

« امیری یا اسیری »


  




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ